
درويشي از اين دنياي مجازي خواسته كه از تجربههاي مشابه و فضيلتهاي ظاهراً ناچيز بنويسند كه ميتواند زندگي را زيباتر و ايمنتر و پوياتر سازد. اين حكايت ذهن من را به سالها دور هنگامي كه 4 يا 5 ساله بودم برد. كودكي كه به سبب فوت پدري كارمند امتياز حضور در تنهاترين كودكستان(كه حالا مهدكودك مي گويند) شهر گلپايگان را يافته بودم. كودكستاني كه زير نظر سازمان زنان وقت اداره مي شد و همكلاسيانم بيشتربچه هاي متمولان و صاحب منصبان شهري بودند. بهمين سبب مديريت خوبي آن سالها(51-1350) در آن برقرار بود.
آخ كه من عاشق دوچرخه بودم و حسرت دوچرخه پسر دايي خسيسم به دلم مونده بود. آرزوم فقط اين بود كه يه دوچرخه داشته باشم.
يادم هست يكروزچند بازرس از اصفهان براي سركشي و نظارت به كودكستان و يا مهدكودك ما آمدند. مرداني خوش پوش و مبادي آداب كه رئيس كودكستان خانم افشار نيز آنها را همراهي ميكرد. مربيان مهد ،خانمها جوادي، طالبي و لاهوتي از قبل همه را آماده بازديد كرده بودند و در سالن اصلي منظم ايستاده بوديم. يكي از بازرسان كه انگار رياست گروه را بعهده داشت رو به بچهها كرد و گفت كي ميتونه يه شعر بخونه ؟ هنوز صحبتش تمام نشده بود كه من با تمام نيرو گفتم آقا من! با اشاره به من گفت بيا جلو و رو به بچه ها شعرت را بخون.
ستاره ها ستاره ها
اون بالاها اون بالاها
نشستن چشمك ميزنند
.......
هنوز سر جایم نرسيده بودم كه آقاي رئيس دوباره سوالش را تكرار كرد. و من دوباره گفتم آقا من ميتونم شعر بخونيم. آقاي رئيس گفت باز هم بلدي . گفتم آقا من صد تا شعر بلدم و شروع كردم به خوندن :
توپوليم تويولو
صورتم مثل هلو
قدوبالام كوتاهه دو تا چشمام سياهه
مادر خوبي دارم مي شينه توي خونه مي دوزه دونه دونه
........
خلاصه تشويق و سئوال اينكه چه چيزي دوست داري داشته باشي؟ من هم كه انگار معطل اين سئوال از يكي بودم گفتم آقا ما اينجا دوچرخه نداريم دوچرخه ميخوايم!!!!!
هفته بعد توي حياط مهد 5 دوچرخه قرمز كه چرخهاي زرد رنگي داشتند زير آفتاب برق ميزدند. هنوز صداي خانم طالبي توي گوشم هست به نوبت، فقط از ساعت 3 تا 4 بعد از خواب نيمروزي اجازه بازي داريد .................حيف كه آرزوها تمام شدني نيست.
من هم دوستان عزیز علیرضا موسوی و هادی کابلی و مژگان جمشیدی و هومن روانبخش را به این هم اندیشی دعوت میکنم :




